دقایق تلخ و شیرین زندگی من
من به دلایلی که نمیخوام اینجا بگم پام رو از ماجرای مریم میکشم بیرون... من گفتنی هام رو گفتم.. اونایی ام که من و میشناسن میشناسن... اونایی که نمیشناسن هم که به سلامت... هر کس میخواد حرفای یه آدمی که در عرض ۶ ماه با حداقل ۵ نفر درگیری داشته رو باور کنه.. مختاره... من هم دوستانی دارم که به حرمت اونا نمیخوام وبلاگم رو رها کنم. الانم خدا میدونه ایشون در حال ساختن چه داستانی ِ.هم خودش و سرگرم کرده هم یه عده آدم بیکار و... راستی همسرم گفته دیگه حق ندارم جلو چشمش بیام نت راستم میگه.. منم این مدت خیلی از همسرم غافل شدم بس که عصبیم کرده بود ایشون.. اما دیگه نه بهش فکر میکنم.. نه هیچی.. من گفتنی ها رو گفتم... شنونده باید عاقل باشه... بدرود دیروز تصمیم گرفتم برم خونه مادر شوهر که گفته بود برم.مهمونی زنونه بود و حدس زدم که خوش بگذره... برای مادر شوهر یه چیزی گرفته بودم که اونم زدم زیر بغلم و رفتم . البته قبلش بهش اسمس زدم که مطمئن شم مرد توشون نباشه چون لباسم یکم تنگ بود و .. خلاصه رفتم اونجا خانومای فامیلشون بدون و حسابی گفتیم و خندیدم و خوش گذشت.البته من بیشتر شنونده ام در منزلشون. خلاصه که خیلی خوشحال بودن که منم رفتم و این کاملا در رفتارشون هویدا بود.یه خانوم فضولی ام بینشون بود که تا فی خالدونم رو سوال کرد و منم مودبانه همه سوالاتش رو جواب دادم که شب سر راحت بر بالین بذاره... خلاصه.همسری من اومد و اینام پاشدن جمع کردن رفتن... بعد از اون پدر شوهر اومد... بخدا بغضم گرفته نمیتونم دیگه بنویسم.. پدر شوهر اومد و مادر شوهر برگشت بهم گفت که پاشو بی زحمت یه چایی واسه "بابا" بریز و بیار که بعدش شامشو بدم.گفتم چشم و دوئیدم تو اشپزخونه... خدا میدونه انقدر دلم گرفته که نمیتونم ادامه بدم اما می نویسم یکم دلم سبک شه. دوئیدم و چایی رو ریختم و چون میدونستم سر پر دوست داره سر پر ریختم و قبلشم به مادر شوهر خیلی بلند گفتم: چایی نداره و کم رنگه بریزم؟ گفت : اره حالا فعلا همون و بریز برات میام دم میکنم. منم ریختم و گذاشتم تو سینی و بردم دادم بهش... رفتم اتاق موهام و یه شونه زدم از در اتاق که اومدم بیرون ... مادر شوهر و شوهرم نشسته بودن که پدر شوهر خیلی جدی برگشت گفت: ببینم عروسک عمه داری؟؟؟ گفتم چطور "بابا جون؟" گفت: بگو میگم! گفتم: بله.. گفت: این چایی که ریختی به درد عمه ات میخوره!!! و هلش داد اون ور... الان که دارم مینویسم اشکم درومده و نمیدونین چه حسی دارم... اون لحظه حس کردم یه سطل آب یخ ریختن روم. یه نگاه به مادر شوهرم کردم که برگشت گفت: بهش بگو همینم بخور خیلی خوبه! اما شوهرم هیچی نگفت... انقدر خجالت کشیدم و دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و من و می بلعید... فقط یادم افتاد به اب زیپو هایی که زنداداشم واسه بابام میریزه و بابام با چه به به و چه چهی میخوره و میگه لنگه این چایی ها واسم پیدا نمیشه... خیلییییییییییی دلم شکست... بی اندازه... اصلا وا رفتم... همونطور رو صندلی تو فکر این چیزا بودم که همسرم تو موبایلش تایپ کرد برام: از حرف بابام ناراحت شدی؟؟؟؟ میدونستم که اونم خجالت کشیده حتما از حرف باباش... میشناسمش . برای همین براش تایپ کردم: نهههههه گفت: تابلواِ... منم یه لبخند مصنوعی و زوری زدم و گفتم نه عزیزم. که اون خیالش راحت شه اما خدا میدونه انچنان سردردی گرفتم که هنوز رهام نکرده. نمیدونم چطور دلش میاد اینطور رفتار کنه... خلاصه خودشم فهمید چه کرده و بعدش خیلی سعی کرد از دلم دراره .. سر شام من که رفتم بشینم و بهونه کردم که میل ندارم.هر چی اصرار کردن گفتم نه که نه.. ضمنا بگم که سر شام برادر شوشو 2 اینام اومدن... دیگه دید پیش اونا ابروریزیه هی میگفت: عروسک خانم بیا یه لقمه بخور... بیا بخور.. منم هی میگفتم صرف شده ممنون. دیگه مادر شوشو واسش یکم عسل اورد منم داشتم چایی میخوردم گفت یه لقمه عسل بخور حد اقل... به پدر شوشو گفتم: برای اینکه حرفتون زمین نیافته چشم یه لقمه میخورم... خواستم فکر کنه که از دلم درومده اما نهههههه در نیومده... نمیدونم کار خوبی کردم به همسرم گفتم ناراحت نیستم یا کار بدی کردم... نخواستم شرمنده شه همین.. بعدشم پاشدم اژانس گرفتیم به یه بهونه ای و اومدیم خونه ما ... یه حرفایی ام با برادر شوشو 2 اینا شد که الان حسش و ندارم و فردا اضافه میکنم... ای خدا دلم گرفته .... کلافه ام و خسته.. خسته از چیزایی که تغییرشون دست من نیست و دل ِ منم طاقتش رو نداره خُب... شووری زنگ میزد حوصله جواب دادن نداشتم.هر کس میخواست باهام حرف بزنه حس و حالش و نداشتم.البته یکم دیشب لنا خندوندتم و حالم خوب بود .ولی اساسا بغضی که روی گلوم سنگینی میکنه هست.. اگر بخوام خلاصه بگم این دو روز رو باید بگم که دیروز هیچچچچ کهر خاصی انجام ندادم و فقط رفتم کلاس زبان و برگشتم خونه البته پیاده..! 1ساعت و 45 دقیقه توی راه بودم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم (البته وسطاش ذرت مکزیکی ام زدم به بدن امروز صبحم پاشدم رفتم یونی و یکی از دوستام و که 2 سال بود ندیده بودمش دیدم و کلی ی ی حرف زدیم و از صدقه سر اون کلاسم رو هم نرفتم و بیهوده گی رو به اوج رسوندم. بعدشم که ظهر همه اش توی شرکت تو فکر بودم و حالم گرفته بود... بچه های شرکت ام که روانی! نه بهتره بگم فوق روانی! انقدر خندوندنم که خدا میدونه... اول از همه اینکه یکی هست تو شرکت ازین مذهبی ها باحالا.. حالا همه زندگی اش تموم شده فقط مشکلش اینه که: رنگ موهای من زشته!!! میره میاد میگه عروسک موهات خیلی زشته! من تو دلم : خیلی مممنووووووووووونم از اعتماد به نفس دادنت!!! دیگه یه چیز گفت این یکی نوبر بود!!!!نشسته بودم تو لابی اومده میگه: اه عروووووسک حالم بد شد از این سینه هات!!!چرا اینهمه مثل پیرزن ها که 8 تا بچه شیر دادن آویزونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به جون ِ خودم نباشه به جون ِ شما به همین رُکی و شیکی عین ای جمله رو تحویلم داد!!!! یعنی من اینطوری بودم: منم برگشتم بهش گفتم : آخه بد بخت ندید بدید تو چه میدونی سوتین اسفنجی چیهههه؟!!! بهش میگم آره تو مثل این زنای ایرانی باید ازین نوک تیزا بپوشی که بندش و میارن تا دم ِ حلقشون و بهتر ازون برات تعریف نشده اصلا!!!! خودمم کر کر میخندیدم..آقا این از دهنم در نیومد... تمام مردای شرکتم رفته بودن... یکی از همکارام که خیلی خله رفت چفت در و انداخت و اومد سروقت ِ من میگفت تا نبینم ول کن داستان نیستم یعنی وضعیییییییییییییتی بود!!!! به هر جایی شبیه بود جز شرکت! خلاصه بعد از کلی خندیدن اومدم خونه و خاله پری ام که تو این هیر و ویر وقت گیر اورده و تشریف اورده.. خسته بودم و کلافه هی میخُسبیدم هی بیدار میشدم و کلافگیم به اوج رسیده بود.. امروزم مادر شوهر برای فردا گفته برم اما به همسری ام گفتم که نگو میرم یا نه چون شاید حسش نباشه.. البته طفلک همسرم از احساسم هیچی نمیدونه.. دلیلی نداره که وقتی چیزی بهش مربوط نیست الکی درگیرش کنم و فقط اعصابش بهم بریزه... البته هی گیر میدادا که چرا بی حوصله ای چرا دمغی... اما دم خاله پری گرم که همه تقصیرا رو به عهده گرفت... راستی یه نکته راجع به سالاد الویه و یه سوال راجع بهش.. دوستای عزیزم من عااااشق این غذای لذیذممم و خلاصه که اگر دختر خوبی باشم جایزه ام سالاد الویه اس ناراحتم... ناراحتم به عمق و وسعت مهربونی ِ تو... ناراحتم و اشک امونم نمیده چون نمیتونم بفهمم خیلی چیزا رو.شاید خیلی چیزا از درک من خارج ِ ... 3 ساعته همینطور نشستم پای لپ تا پم و زُل زدم به دکمه های کیبورد و صفحه ی "ارسال یادداشت جدید " برام بازه و من هنگ و نمیدونم چی بنویسم.نمیدونم اصلا بنویسم یا نه.. نمیدونم اگر بنویسم چه چیزایی میشنوم.. نمیدونم اگر بنویسم اعصابم بیشتر خورد میشه یا ارامشم بیشتر میشه. ناراحتم و معنای خیلی از حرف ها و رفتارهایی کسایی رو نمیفهمم که با حرف ها و کلماتشون اشک ِ تو رو در میارن و دل ِ بزرگ تورو میشکونن.. نمیدونم چی بگم... اصلا انگار واژه ها کنار هم ردیف نمیشن تا عمق حرفم رو بتونم برسونم. نمیدونم با نوشتنش عمق احساسم چه تغییری میکنه... این چندین و چندُمین باره که این حس هجوم میاره و قلبم رو چنگ میزنه و من میمونم و یه عالمه حرفی که کسی نیست تا براش بزنم... میریزم توی خودم ُ حتی نمینویسمشون و میگم باشه بذار این روزا میگذرن.. اما این روزا ظاهرششون میگذره و اون رفتارا دوباره تکرار میشن و پس این یعنی تکرار همین روزایی که فکر میکردم گذشته ان اما... نمیدونی تو عمق وجودم چه احساسی هست... نمیدونی این اشک ها که میریزن از سر ِ چی ِ ... فقط و فقط از سر ِ مهربونی های تو ِ که نمیدونم بعضی ها چطور دلشون میاد اینطور دلت رو بشکونن.. لعنت به وقتایی که این همه حس ناراحتی هجوم میارن به قلب ِ کوچیکم و لحظه ها نمیتونن حجم ِ ناراحتیم رو تو خودشون جا بدن و من گم میشم تو زمان... دوستم : نه بابااااااااا ساعت 3 هست دیگه خودتون تصور کنید من چطوری آماده شدم و رفتم که 3و پنج دقیقه رسیدم!!!! یعنی نفهمیدم با سر میرفتم یا با پاااا. خلاصه رفتم سر کلاس و کلی اعصاب خوردی از دست یکی از پسرامون که من بهش میگم آقای تائیدیان خلاصه که بعدشم اومدم خونه نشسته شووری زنگ زد که پاشوووو پاشووووو میخوام ببرمت خرید پاشدم حاضر شدم رفتم دیدم شووری یه روسک برام خریده وووووووووووی که چقد ناناسی و خوشمل. عسکش و نمیذارم بس که عاشقشم میترسم عسکش پخش شه بعدش رفتیم و اول همسر خان یه بی احتیاتی تو عبور از خیابون کرد و من دعواش کردم و قهری بودم باهاش اما انقدر سر به سرم گذاشت که اشتی شدم... خلاصه رفتیم یه جا من دو تا لباس دیدم عاشقش شدم و به همسری گفتم باااااید اینا رو برات بخرم هر چی گفت گوش ندادم و اون دو تا پیرهن و با دو تا شلوار براش خریدم.. انقده ذوق مرگ بودماااااااا هر چی گفت گوش ندادم و کارتم و خالی کردم و خیلی چسبید بهم چرا؟؟؟ چون یه کادو بهش بدهکار بودم و یه لباس شلوارم واسه عید باید براش میخریدم و یه سری مناسبتم این وسط مسطا بود... حالا باید یه شلوار پارچه ای ناناسی ام براش بخرم که دیگه قورتش بدم بعدم که ذرت مکزیکی خوردیم و خیلی چسبید و جای همتون خالی دیگه اینکه یکم اوضاع کار و بار کساده توروخدا دعا کنید دوباره کار جور شه یکم دست و بالمون باز شه... چقد بی پولی سخته ها (چشم بسته غیب گفتم...) خلاصه که حالام اومدم خونه و ایشالا این هفته ام یه سری خریدا رو انجام بدیم دیگه تموم میشه و میریم برای عید... لازمه بگم که دو تا قسط خونه عقب افتاده... راستی از مادر شوهر اینا هییییییییچ خبری نیست و منم که کلاسای دانشگاهم به بدترین شکل چیده شده! یعنی چی؟؟؟ یعنی هر رووووز هفته .... اونم هر رووووز یه کلاس!!!!! امیدوارم سریعتر تموم شه ... فعلا حرفی ندارم و برم یکم به شکم مبارکم رسیدگی کنم مواظب خودتون باشین عزیزانم... سلااااااااااااااااام به گوفولی موفولی ها خب از کی بگم؟؟؟اوووووم آهان بذارید از دوشنبه بگم که داشتم بر میگشتم خونه که شووری زنگ زد که کجایی؟؟؟ و وقتی گفتم گفت اِه منم نزدیکم بیام بریم خونمون؟ منم گفتم بذار برم خونه وسیله بردارم.. رفتم خونه وسیله برداشتم و تو راه هم برای مادر شووری یه دست لیوان چای خوری خریدم و رفتیم اونجا و من از اوج ِ سر درد نتونستم حتی بشینم و خوابیدم تا ساعت 11 صبح فردا که مادر شووری اومد بالا سرم که: بسته دیگه خیلی خوابیدی پاشوووو بعدش پاشدم گوله اومدم خونه..که همون روز ولنتاین باشه... ازونجا که ولنتاین دو سالی هست که اینجا امن نیست... ما سپندار مزگان رو جشن میگیریم... از طرف خواهر شووری و جاری 1 اسمس تبریک ولنتاین اومده بود که من در جواب زدم: سال ها دل طلب جام جم از ما میکرد انچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد بیاید به جای ولنتاین سپندار مزگان روز عشق آریایی را جشن بگیریم بهله! اینهمه روزای دختر و دانشجو و زن و... اینا رو به من تبریک نمیگن! اون وقت ولنتاین و تبریک میگن میخوان بگن آره مام آره!!!! مییدونیم ولنتاین چیه! بگذریم. خلاصه فرداشم که ماهگرد عقدمون بود و شووری جووون به رو مبارک نیاورد و من زنگ زدم بهش که اره قهرم و اینا.. اسمس زد ببخشید دارم میام پیشت از دلت در میارم منم دیدم بچه ام پشیمونه گفتم نمیخواد بیای خسته ای.برو فردا از دلم در بیار .. میگفت نه الا و بلا باید بیام الان. گفتم نه تورووووخدا نیا چون اگر بیای میدونم خسته ای بهم مزه نمیده و این شد که راضی شد بره خونه به کاراش برسه... منم نشسته بودم پای نت و ... که زنگ زد گفت بالای قلبم درد میکنه دارم میرم دکتر و من خیلی نگرانی کشیدم... این شد که دیگه منم از حال و حوصله رفتم.. حالا شنبه سپندار مزگان هست و توی اینجا تو یه سالنی دارن جشنش و برگذار میکنن و اما امروز برگزار میکنن و من و شووری ام به دعوت دو تا از دوستامون میخوایم بریم. باید برم ژیگول پیگول کنم و برم برای جشن آماده شم... امیدوارم خوش بذره چون تا حالا اینجا نرفتم... اوووم دیگه.... دیگه اینکه انتخاب واحد دانشگاه اوکی نشد و بالاخره 3 تا واحدم موند واسه ترم بعد یعنی انقدر عصبانی امااااااااااااااااااااااااااا. 3 واحد یه ترمم رو گند میزنه... الانم یه پروژه بهم پیشنهاد شده برای یه کنگره که باید از شنبه روش کار کنم... ضمن اینکه کم کم باید برای نوشتن پروپوزال خودم رو آماده کنم... مواظب خودتون باشید خوشگلانسی ها... بر میگردم و می تعریفم جشن چطور گذشت... راستی این 3 روز روزای کنکور ارشده و یاد پارسال افتادم که تو شلوغ پلوغی های خونمون برای کارای عید رفتم کنکور دادم و چقدررررر استرس داشتم و بعد از کنکور چقدر دپرس بودم و اصلا فکر نمیکردم نتیجه بگیرم.. خدایا شکرت و ازت میخوام همه دوستام که میخوان ادامه تحصیل بدن به راحتی بتونن. دوستتون دارم
سلام مجدد! دیروز پاشدم رفتم حموم و ژیگولانس کردم و رفتیم سمت محل مراسم.. به دوستم اسمس زدم کی میرسی گفت 6! اون وقت خودمون کی میرسیدیم؟؟؟ راس 5:30! که به من گفته بود هر دو اونجا باشیم! از ترس شووری اینطوری شدم: بعد بهش گفتم چقدر هوا خوبه بیا یواش یواش بریم! رفتیم یکم عکس گرفتیم هوا بارونی بود و عااااالی. بعدش قدم زدیم و حرف میزدیم که من یه عدد ساندویچی دیدم و هوس نمودم بعدش داشتیم در میومدیم دوستم زنگید که رسیده و بدیو بدیو رفتیم سمت سالن.. ماچ و بغل و اینا رو که بجا اوردیم رفتیم سمت سالن که فهمیدم بهله دوستم اصلا اشتباه کرده بود و جشن از همون 6:30 بوده که ما هم همون 6:30 وارد سالن شدیم! یه جماعتی دو طرف ورودی وایساده بودن و میگفتن: درود! درود بر شما بانوان نجیب ایرانی! لباس های سنتی خیلی بامزه ای هم پوشیده بودن. بعد میگفتن سپندار مز بر شما تهنیت باد. داشتیم میرفتیم داخل آمفی تئاترش که که چند تا خانم و آقا بودن یکی نقل بیدمشک میداد یکی گلاب میریخت کف دستمون یکی ام آینه گرفته بود دستش که هر کس میخواد وارد شه تو آینه نگاه کنه... سنت سپندار رو داشتن اجرا میکردن.. بعد مثل ربات میگفتن: نقل... گلاب... نگاه به اینه! نقل... گلاب... نگاه به آینه! خلاصه رفتیم داخل و نشستیم و جشن خوبی بود که حالا چند تایی عکس براتون میذارم. گروه دف نوازی داشت که من خیلی دوست داشتم. بعدش بانوی برجسته ی سال رو معرفی کردن. اگر اشتباه نکنم اسمش این بود : بانو هما ارژنگی! مراسم شاهنامه خوانی داشت که بانو طوسی اجرا کرد . اووووووووم دیگه همین.حالا عکسایی که دارم رو توی ادامه مطلب میذارم رمزی نیست برید ببینید... البته فقط رمزی که میدم برای پست اخره... پست های قبلی رو دیگه هر کس خونده... هر کسی ام نخونده چیزی از دست نداده...
نظرم عوض شد... تصمیم گرفتم کلا رمز و به کسی ندم... بذارید بمونه برای خودم فقط بدونید که داستان تموم شد و چیزایی دارم که دیگه طرف نمیتونه اذیتم کنه... دیگه نپرسید کیه و چیه... مرسی دوستای نانازیییییی یعنی دوباره اول ترم شد و من سوتی دادم این هواااااااا راستی سلام خب ماجرای سوتی ازین قراره که ما هفته پیش بعد از تحمل مرارت های زیاد انتخاب واحد کردیم.چگونه؟ اینگونه: هر روز یه کلاس صبح دارم یکی عصر!!! تو برگه انتخاب واحدا کلاس رو اینطور ارائه دادن : شنبه - سه شنبه 9:30 تا 11 بعد اومدیم تو سایت برداریمشون و ثبت کنیم همون کلاس و زده: دوشنبه -سه شنبه 9:30 تا 11 دوباره گفتیم گور باباشون!!!!! حالا که اینطوره و بازم به برنامه میخوره بر میداریم! حالا دیشب من ساعت 10 خوابیدم و صبح خواب موندم ساعت یه ربع 9 بیدار شدم و دیدم 9و نیم کلاس دارم و گفتم هیی وایییی بدیو بدیو نفهمیدم چطور حاضر شدم و یه لیوان چای سر کشیدم و وسایلا رو زدم زیر بغلم و دِ بدو سمت یونی... سریع سوار تاکسی شدم و داشتم پام و از یونی میذاشتم تو که برام اسمس اومد از دوستم با این مضمون::::: کلاس ساعتش همون شنبه 9:30 تا 11 هست نه دو شنبه! من و میگیییییی؟ این ریختی بودم : میخواستم از دربون تا رئیس دانشکده همه رو جر بدم!!!!دیدم زود رسیدم و خب اعصابم برام نمونده و کلاس بعدیمم طوری بود که نمیارزید برم خونه و برگردم گفتم برم دور و برا برای خودم خودکار رنگی جایزه بخرم که از دلم دراد حالا این و خریدم و نیشم تا بغل گوشم بازه موبایلم زنگ زده!دوستم میگه یه خبر بد دیگه.. (مثل جغد فقط به من خبر بد میده بچه ام میگم بنال؟؟؟ میگه اموزش گفته اصلا این درس گرایش شما نیست و باید حذفش کنین و اگر بردارین خارج التحصیلی بی خارج التحصیلی!!!!!! حالا ماجرا چیه؟؟؟ اینه که از درسای اختیاری گرایش ما تو این خراب شده فقط یکی ارائه شده!!!! اون وقت من باید یه درس و بذارم ترم بعد و به خاطر یه درس بیام و برم!!! حالا رفتیم پیش رئیس دانشکده.. بچه ها میگن عروسک تو حرف بزن.. میگم استاد؟!! میگه بفرمائید بشینید و خلاصه با کلی احترام نشستیم دور میز اتاق کنفرانس رئیس دانشکده و خواسته امون و گفتیم... بعد از کلی تلفن بازی پاسمون داد به مدیر گروه.. اون گفت برید پیش مدیر گرایش.. رفتیم پیش این زنیکه... میگه الا و بلا اگر درس من رو بر میدارید نامه میدم وگرنه نامه بی نامه!!!!!! کلاس خودشو زوری میخواد به حد نصاب برسونه!!!! وقتی ام دید ما بردارش نیستیم خیلی محترمانه پرتمون کرد بیرون!!!! اخرش که داشتیم میومدیم از اتاق رئیس دانشکده بیرون، منشیش یه اقاییه خیلی مهربونه و لهجه ی شیرین ترکی داره.. داشت نگاهم میکرد با یه لبخند رضایت.. میگه کارت جور شد؟؟؟ گفتم نگاه به دستام کن؟؟؟ میگه چیه؟ میگم تابلو نیست از پاهام دراز تره؟!!! خلاصه هیچی... الان باید یکی از درسام رو حذف کنم و یا به جاش یه درس مزخرف بگیرم یا اینکه به خاطر یه درس ترم دیگه بیام یونی و برم!!!! اصلا کی گفته این یونی بهترینه؟؟ من میگم نیست! خدایا ناشکری نمیکنم ولی خیلی اذیتمون میکنن خیلییییییییییییییییییییییییییی.... اینم از این. بازم دست دو تا از استادا درد نکنه مثل اینکه به جا دوروز کلاساشون میندازن تو یه روز.. اگه بشه حداقل بیشتر میتونم به کارم برسم... واه واه واه امروز فهمیدم یکی از بچه هامون معدلش 19 شده!!!! بچه ها یعنی دیگه خرخونی رو گذاشتن تو جیبشون هاااا. کلی شرمنده شدم و برای خودم متاسف که اخه این چه نمره هایی ِ که من گرفتم! فقط از الان دارم لحظه شماری میکنم ساعت 9 و 10 شب شه و من دوباره لالا کنم... سوء خواب گرفتم! خب من برم یکم به کارای شرکت برسم پولی که میگیرم حلال شه! بابای
چون دید که سر این داستان چه عذابی کشیدم.. و بهم گفته که زین پس باید حساب شده بیام وبلاگم و حواسم به دوستام باشه..




) بعدم که اومدم خونه دراز کشیدم و باز هیچ کاری نکردم.



خلاصه که من شده بودم یوزارسیف و یقه ام و جر دادن و خلاصه مورد تجاوز دسته جمعی قرار گرفتم!
حالا ازون ور خواهرم اومد و دوتایی افتادیم به جون ِ همون سر دسته اشون... کشون کشون روی زمین بردیمش تو اتاق ِ خواهرم و پشت درم مبل گذاشتیم و لختش کردیم..
به گه خوردن افتاده بود...
انقدر از دست ِ این دختره که سر دسته متجاوزا بود خندیدیم که خدا میدونه.. البته حالی ازش گرفتیم که حالا حالا جرات نکنه نزدیکمون بیاد... 

سالاد الویه های مامانم خوشمزه اس اما همیشه میگفتم یه فرقی با مال خواهرم داره و مال اون خوشمزه تره... مامانم هرررر کاری میکرد و هر ماده ایش و کم و زیاد میکرد نمیشد که نمیشد! این بار که شوهر خواهرم ماموریت بود و خواهرم اومده بود خونه ما مونده بود بهش گفتم و گفت به اندازه خیلی خیلی اندک (مثلا یک هشتم ِ یه پیاز معمولی ) رو رنده کن توش و خوب خوب هم بزن و بذار بمونه یکم تو یخچال .. امتحان کردم عاااااااالی شد........ نمیدونم میخواستم ببینم شمام اینطور درست میکنید؟؟؟رمز موفقیت: پیاز خیلی خیلی اندک و مرغ فراوان... هوم؟؟ بهم بگید ممنون میشم . دوستتون دارم اندازه ی ستاره های آسمون

بعدشم پاشدم یکم این ور اون ور کردم شد ساعت 2:30 زنگ زدم به دوستم خیلی ی ی ی ی شاد که: دوستم کلاس 3:30 هستش دیگه؟؟؟





البته من که میدونم نمیذاره و یکم یکم به بهانه های مختلف پولش و میده .. دوتا ادکلن واسه خودم و یکی ام واسه شووری خریدیم و 3 تا ام اسپری خریدیم .. 2 تا من و یکی شووری... دیگه خلاصه کم مونده بود مجبور شیم وایسیم ظرفا رو بشوریم که پول خریدامون دراد 



عکس کادو هایی که من خریدم براش در ادامه بدون رمز..
ادامه مطلب

البته لحنش شوخی گونه بود و منم پاشدم اما هنوز سر درد داشتم که دیدم گوشیم خاموشه و اون داستان های رمزی....
منم که از غرب زدگی بیزارم اینه که این اسمس و زدم... خب ما کل لیسانس و تو دانشگاه سپندار مزگان جشن میگرفتیم و این رو خیلی بیشتر دوست دارم... دو سالم هست که دیگه همون 25 ام بیرون ام نمیریم...![]()

![]()



گفتم بفهمه ها واویلااااااااااا.
خلاصه ساعت 6 رسیدیم اونجا زنگ زدم به دوستم گفتم کجایی ؟؟ گفت من هنوز در نیومدم!!!!
دیگه خیلی عصبانی شدم به شووری گفتم بیا بریم اصلا نخواستم جشن بمونم. بیا من اصلا با دوستم قهرم
شووری گفت نه بابا زشته بیا یکم عکس بگیریم و بعدشم یکم قدم بزنیم تا برسن.
رفتیم با شووری توش و ساندویچ و سیب زمینی سفارش دادیم و تا اماده شه طول کشید و گذر زمان رو نفهمیدیم. بعدم که اونا رو جاتون خالی زدیم به بدن
من هنوزم سیرم!
ادامه مطلب
![]()
![]()
ادامه مطلب

![]()
یعنی بدتر از این امکان نداشت!!!! بعد حالا گفتیم گور باباشون!!!! حالا همینا رو نگه میداریم یه ترم هست و شرش برای همیشه کنده میشه!![]()
تو سایت و ندیده پامیشم میرم یونی همینه دیگه!!!دلم به حال یورتمه هایی که صبح رفتم تا به در یونی برسم میسوزه!![]()
)![]()



![]()

